صفحه در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
::
هفته سوم مرداد 1388
::
هفته اوّل اردیبهشت 1388
::
هفته سوم آذر 1387
::
هفته چهارم مهر 1387
::
هفته سوم مهر 1387
::
هفته چهارم شهریور 1387
::
هفته اوّل مرداد 1387
دل تنگی

بازم هیچ راهی به مقصد نرسید ..
تا ته جاده ی دنیا رفتم .. اما باز انگار سر جای اوٌلم ..
دلم لک زده واسه هم زبون .. شیشه دل همه سنگ شده
میونی دلیل گریه هام چیه ...؟ آی خدا دلم برات تنگ شده ...
قصه عشق و دیوانگی
یه روز خوب و زیبا ... عشق .. غرور .. دروغ ... دیوانگی و پلیدی دور هم جمع شدن واسه بازی ...
دیوانگی گفت من چشم میزارم و شما ها برین قایم بشین ...گفتن باشه .. دیوانگی چشم گذاشت و
شروع کرد به شمردن .. ۱ .. ۲.. ۳.. ۴ ... ۵۰ ..
غرور رفت و پشت یه کوه قایم شد ... دروغ گفت من میرم روی رخت ولی پشت یه سنگ قایم شد ..
پلیدی رفت و ته یه دریای سیاه قایم شد .. فقط عشق بود که جایی واسه قایم شدن پیدا نمی کرد ..
هر چی این طرف و اون طرف می رفت جایی واسه خودش پیدا نمی کرد و غمگین بود تا این که چشش
به یه بوته گل سرخ افتاد .. زود رفت و بین گلهای سرخ قایم شد ..دیوانگی همچنان در حال شمردن بود
۹۸..۹۹...۱۰۰ من اووووووووووومدم ... شروع کرد به پیدا کردن اونها یکی یکی ... اول غرور رو از پشت کوه
پیدا کرد .. بعد دروغ رو از پشت سنگ .. بعد رفت و پلیدی رو از ته دریای سیاه بیرون اورد ولی هر چی
می گشت عشق رو پیدا نمی کرد .. هر چی این طرف و اون طرف رو نگاه می کرد خبری از عشق نبود تا
این که چشش افتاد به همون دسته گل قرمز که عشق توی اون قایم شده بود .. هرچی توش رو نگاه کرد
نتونست اعماق دسته گل رو ببینه برای همین یه چوب بلند برداشت و شروع کرد به زدن وسط دسته
گل ... انقد این کار رو کرد که آخر یه صدایی شنید .. گفت عشق بیا پیدات کردم .. عشق با چشمانی
خون آلود بیرون آمد و گفت که دیگر من چیزی نمیبینم .. دیوانگی از کار خودش خیلی خیلی پشیمون
شده بود ولی کاری از دستش برای چشای عشق بر نمی اومد با صدایی گریون به عشق گفت من از کار
خودم پشیمونم و برای جبران حاظرم هر کاری انجام بدم عشق با یه لبخند به او گفت حالا که تو چشمان
من رو از من گرفتی راهنمای من شو و من رو تا آخر دنیا راهنمایی ام کن و دیوانگی قبول کرد از اینجا بود
که همیشه عشق و دیوانگیی همراه هم شدن ...
پایان .. میلاد نجفی
اعدامی
دستم بریده از تو...
راهم اگر چه دوره..
واسه مجازات این دلم..
اعدام یه غروره...
محكوم به عشق تو شدم
طناب دارم كممه
سرخي سيليت رو صورتم
فكر فرار تو سرمه
واسه ي گذشتن از دل تو چه ديره
بيا ببين محكوم تو داره ميميره
آروم آروم دارم ميرم تا كه بميرم
اما واسه نبودنت دلم مي گيره
می گیره
واسه ي گذشتن از دل تو چه ديره
بيا ببين محكوم تو داره ميميره
آروم آروم دارم ميرم تا كه بميرم
اما واسه نبودنت دلم مي گيره
حالا دیگه راهی نیست تا طناب دار من...
آروم آروم می شمرن ادمای دور من...
اشكي روي چشمها نيست
كسي به ياد ما نيست
سياهپوشي نمي بينم
هيشكي هوادار ما نيست
حالا ديگه راهي نيست ، تا طناب دار من
قدم قدم مي شمرن ، آدماي دور من
اشكي روي چشمها نيست ، كسي به ياد ما نيست
سياهپوشي نمي بينم ، هيشكي عزادار ما نيست
بشمار ثانيه ها رو ، بيا ببين رفتن ما رو
يادت بيار خاطره ها مو ، از جا بكن چوبه ي داااار و
بشمار ثانيه ها رو ، بيا ببين رفتن ما رو
يادت بيار خاطره ها مو ، از جا بكن چوبه ي دار و
داغ تنهایی
آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی توای آرام جان یا ساختم یا سوختم
سرد مهری بین که کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپاسوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب دربین جمع
لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم
همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان وبیجا سوختم
سوختم از آتش دل در میان موج اشک
شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم
شمع گل هم هر کدام از شعله ای در آتشند
در میان پاک بازان من نه تنها سوختم
جان پاک من رهی خورشید عالم تاب بود
رفتم از ماتم خود عالمی را سوختم....

یه دیوونه از تنهایی ... (میلاد)![]()
خدا

خداوندا !
مگر نهاينکه من نيز چون تو تنهايم
پس مرا درياب
و به سوي خويش بازگردان ،
دستان مهربانت را بگشا
که سخت نيازمند آرامش آغوشت هستم ...
ز لیلی من شنیدم یا علی گفت ، به مجنون چون رسیدم یاعلی گفت *
مگر این وادی دارالجنون است ، که هر دیوانه دیدم یا علی گفت *
نسیمی غنچه ای را باز میکرد ، به گوش غنچه کم کم یا علی گفت *
خمیر خاک آدم را سر شتند ، چو بر می خواست آدم یا علی گفت *
مسیحا هم دم از اعجاز می زد ، ز بس بیچاره مریم یا علی گفت *
علی را ضربتی کاری نمیشد ، گمانم ابن ملجم یا علی گفت *
مگر خیبر ز جایش کنده میشد ، یقین آنجا علی هم یا علی گفت
یا علی ..
سلام به همه دوستان .. همدم برگشت ... منتظر تونم ... ![]()
سلامممممممممممممممم به همه
آدمک
آدمـک آخــرِ دنيــاست، بخند آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي به خـدا،
مثـل تـو تنهـاست، بخند دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند فکر کن دردِ تـو
ارزشـمند است فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند صبحِ فردا به شبت نيست که نيست تـازه انگار کـه
فـرداسـت، بخند راستـي آنچـه بـه يــادت داديم پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند آدمــک نغمــهء آغــاز
نخوان به خــدا آخــر دنيـاست،
This Template Designed By Temp2Pmc.coo.ir
کپی برداری از مطالب این وبلاگ با درج منبع آن اشکالی ندارد .